سلام این یه تیکه بسیار زیبا از آقای همایون هوشیار زاده است که من از م.ا.ه.و.ا.ر.ه دیدم و چون خیلی زیباست واستون میزارم، البته این قطعه ادبی بسیار زیبا، بسیار هم طولانی بود که سعی میکنم طی ۳ پست کامل بشه امیدوارم لذت ببرد.
حديث رفتني دارم که با صدها اگر دارم ،اگر دشمن همه لشکر اگر پاسخ همه خنجر ،نميميرم
بگو با زندگي شرطم که تا اين يک نفس دارم، هواي ديدن ياران از اين کنج قفس دارم
که من شرط پريدن را به اين گونه خزيدن را به خونخواهي مادر خونين جگر دارم ....
اگر با دست اهريمن به نامم مهر مرگ خورده ، اگر باغ درخت عشق به باران و تگرگ خورده
من از اين جنگل مرده که احساس از دلم برده به لطف هر دو پايي که به سنگلاخ بلا خورده
از اين تاريکي تبعيد به سوي خانه خورشيد کوچ خواهم کرد، ندارم لحظه اي ترديد ،کوچ خواهم کرد.
اگر ابليس بيدار است قل و زنجير در کار است،مرا شوق سفر کردن هنوز هم سخت بسيار است،
نگو پاداش اين عاشق طناب و چوبه دار است که مرگي آنچنان بهتر ز مردن پشت ديوار است...
من از اين جنگل مرده که احساس از دلم برده به لطف هر دو پايي که به سنگلاخ بلا خورده
از اين تاريکي تبعيد به سوي خانه خورشيد کوچ خواهم کرد.
ندارم لحظه اي ترديد، کوچ خواهم کرد به آنجايي که ازخاک لاله مي رويد...
ادامه داره که انشاءالله طی پستهای بعدی کاملش میکنم .
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:11 توسط 00 - 00
|

دیشب فیلم جوجه فکلی رو دیدم توش یه جاهله واسه استادش اینجور میخونه : يا رو از راه ميرسه گيچ و پگر هي ميگرده پاي شر گرد و خاک ميکنه واست کرکري ميخونه واست نميخواد کنف بشه پيش جاهلا خجالت بکشه به در ميگي ديوار خبر دار بشه يجور ميگي که گردنش بار بشه نگاش که افتاد تو چشات گره بزن به ابروهات يکي بالا يکي پايين ناطقش و فوري بچين
دشمنت اسا به خاک تن بد خواهات هلاک
همچين نگاش کن که يهو وا بره زهره شير داشته باشه جا بره
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:56 توسط 00 - 00
|

باز امشب چون هر شب در وادی مستانم باز امشب چون هر شب پیاله در دستانم باز امشب چون هر شب در یاد و خاطرم میپیچد نقش دخترکی .. دخترکی که روزی تمام سر خوشی هایم جز برای او نبود دخترکی که همه هوش و حواسم را برد و مرا عریان از تفکر کرد دختری که نغمه های عاشقانه اش مرا از هزاران پیاله مستی مست تر کرد و چنان بر بادم داد که هزاران باده جوشیده از مهر مجنون نمیتوانست . ولی من باز امشب چون هر شب در وادی مستانم ... مست از پیاله شکسته مست از حسرت گذشته مست از وادی عشاق سر مست از نغمه عاشق
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:19 توسط 00 - 00
|

رویاهای شبانه ام زیباتر از آنچه است که میپنداشتم،گاهی چنان در
رویاهای خویش غوطه ورم که هوشیاریم را تف و لعنت میکنم ، و
برگشتن به همان سرای سرد قبلی مرا سخت می آزارد ...
دنیای رویایی من بسیار زیباتر از آن است که خود آن را با دست خود
ساخته باشم ، یا حتی توان ساخت آن را داشته باشم ،کمی که
می اندیشم میبینم نه، این دنیای من نیست
این فقط چیزی است که من در حسرت آن خواهم ماند .
این چیزی است که شاید خدا هم نخواهد در دستان من برای نوازش
روح آزرده ام باشد، شاید ... شاید هم این ترفند جدید خدا برای حسرت
کشیدن و نداشتن آنچه که ما خواستاریم باشد .. نمیدانم نمیدانم و نمیدانم ...
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:20 توسط 00 - 00
|

سلام این اولین روزه که میخوام وب نویسی رو شروع کنم و این اولین ارسال من هستش البته بیشتر سعی میکنم واسه دل خودم بنویسم نه واسه کسی ...
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:3 توسط 00 - 00
